تبليغاتX
مینای شهر خاموش
 

 

آدمهای بزرگ...

 

 

کسانی که خود بسیارند

نیازی به هموطن ندارند

کسانی که خود آزادند

از زندان به ستوه نمی آیند

آدمهای اندکند

که به ازدحام محتاجند

 برای اثبات بودن

نیازی به هیاهو نیست

هستیم...

                                                              دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:5 توسط مینا |


 

بودنت می شود

نقض تمام قراردادهای عالم

بیا

بیا کمی نزدیکتر بنشین...

 

 

پی نوشت: عین جیم میگه چرا کلاغ...چرا فنچ و قناری نه...

کی تاحالا یه کلاغو توی قفس دیده؟ از همین تخس بودنشون خوشم میاد...

که پخمه نیستن...که بیخودی پا نمی دن...که همیشه اخم کردن و طلبکارن...

همیشه انگار یه نقشه توی سرشون هست...دارن هی بهش فک می کنن...

 

خبر خوب: زویا پیرزاد برنده جایزه «کوریه انترناسیونال» شد

http://www.mardomak.ws/news/s/46000/

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:30 توسط مینا |


 

دارم با تهران دوست میشم...تهران و کلاغهای تخسش...

 

تهران رام تر به نظر می رسه...کلاغها به راحتی دم به تله ی من نمی دن...

باید بیشتر تلاش کنم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:32 توسط مینا |


 

پدربزرگم زخمهای کهنه عشق را نشانم می داد

و نصیحتم میکرد...

من به فرزندانم چه بگویم

با زخمهایی که هر روز

از روز قبل تازه تر می شوند...

 

پی نوشت: چون احساس کردم فقط تشکر قلبی نمی تونه کافی باشه فک کردم اینجا

هم از دوست عزیزم به خاطر کتاب جاودانی ((دایی جان ناپلئون )) تشکر کنم...

این روزها که حالم زیاد خوب نیست خواندن چندباره ی کتاب داره به دادم میرسه...

خوندنش رو به همه توصیه می کنم... 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:36 توسط مینا |


 مریم...

 

عزیزم... الان که دفترو باز کردم و یادداشتی رو که نوشته بودی خوندم

احساس خوشبختی کردم...همون چیزی که تو خواسته بودی و چه زود

اتفاق افتاد...خوشبختی به خاطر داشتن تو و یه بغض گنده ی لعنتی که

اشکم رو در آورده و چشام رو تار کرده...اه! حالم بده...لحظه ای که به خاطرش

ثانیه شماری کردم همین طور لحظه یه لحظه داره بهم نزدیک و نزدیکتر میشه...

اما دلم یه جورایی انگار داره می ترکه...تو می دونی چرا؟! وایییییییییییییییی...

مریم! مردم...زود زود میام پیشت...دلم داره می ترکه

 

خوشحالم که تو رو دارم و این بزرگترین خوشبخیته دنیاست...و به خاطر این

خوشبختی به احترام خدا ...خودم و تو بلند میشم و کلاه از سر برمیدارم...

 

پی نوشت: دارم میرم اما فرصت نشد به مامان بزرگم سر بزنم...اه...خدایا...دلم داره میترکه...

خدا کنه بزرگترین حسرت دنیا به دلم نمونه...

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:29 توسط مینا |


 

بين بد و بدتر بايد بدترين را انتخاب کرد

بعد نشست با ابر سياه و قلم موی بزرگ ِ دستمال سفید  صلح کشيد

و اگر دل و دماغی بود ،  کنار آتش رقصيد

بايد اميدوار بود جماعت مانده بين بد و بدتر ، هيچوقت نفهمند قضيه از چه قرار است...

 

پی نوشت...

سيگار را ـ  اگر چيز دو نفره ای بود ـ  ميشد در خلوتهای دو نفره از دو طرف کشيد...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:38 توسط مینا |


 

 

فکر ميکنی تا حالا چند تا سوسمار به اون پرنده کوچيکا که ميان

لای دندونای سوسمارا رو تميز ميکنن خيانت کرده...!؟

 

پ.ن ۱:

 

خدا رو دوست دارم

به خاطر ساعت 6:30 صبح روزای ابری...

 چرا هوا سرد نمی شه؟!

پ.ن۲:

...بزرگترین دغدغه ی فکریم شده بوسیدن پیشانیت

طوری که بیدار نشوی...

 

این روزا یه جوریم...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:37 توسط مینا |


 

من و خودم...

پدر بزرگم چمدانی داشت که پر بود از چیزهایی که دل آدم غنج می زد که سرکی کوچک

 در آن بزند. توی چمدان همه چیز پیدا می شد...

 مثلا سیگاری بود با مارکی عجیب و غریب که پدر بزرگم بعد از ترک سیگارهای بیجستون

 ( از همان سیگارهایی که با دست می پیچند ) از آنها می کشید. روی سیگار به همه ی

 مصرف کننده های محترم پیشنهاد شده بود که بعد از هر وعده غذا ِ یک نخ سیگار بکشند

 و نه بیشتر....پدر بزرگم هم روزی چهل وعده غذا می خورد.

به نظرش همهان سیگار بهترین سیگاری بود که تا حالا در دنیا خلق شده است !

شاید پدر بزرگ حق داشت .

انگار همیشه اولین ها بهترین هستند.

احتمالا پدر بزرگ شما هم همان سیگاری را دوست داشت که پدر بزرگ من.

همان طور که بابای من با وینستون شروع کرد و همیشه عشق وینستون دارد.

 مادر بزرگها هم که احتمالا عشق شربت ویتمو و صابون وینولیا دارند

 و هنوز از آن کرم 101 ته گنجه به دست و صورتشان می زنند.

 یادشان می رود که تاریخ مصرف این کرم ها تمام شده...

من چندان دلم نمی خواهد به گذشته فکر کنم .نه اینکه کودکی بدی داشته باشم.

 بر عکس ...فکر می کنم بهترین روزهای زندگیم بودند. پر از رنگ و نقش...

 اما نوستالژی را دوست دارم. به نظر من گذشته برای ما آدمها معنیش شده زانوی

غم بغل گرفتن و ای داد بیداد گفتن. اما نوستالژی برای من می شود همه ی چیزهای خوب و رنگی...

دوستم به من میگه که بین گذشته و حال گیر کردم...

 من خیلی ها رو می شناسم که سنجاق سر دوسالگی و دوچرخه ی پنج سالگیشو ن رو نگه داشتن

 و وقتی به من می رسند آه و وای میکنند که چقدر مثل پیرزنها به دنبال خاطره و گذشته و کودکیم

در جا می زنم.

 همین آدمهایی که با صدای فریدون و فرهاد اون سالها( به خدا من مال دهه ی 30 نیستم!!)منقلب 

می شوند  همین مردمان مستحکم و رو به جلویی که تن تن رو یواشکی  میخوانند  و دنبال

  پاستیل اورژینال می گردند خیلی هاشون من رو سرزنش می کنند.

 من نمی خوام تظاهر کنم که بزرگ شدم و محکم...

من می خوام همون مینا کوچولویی باشم که وقتی کارتون الفی اتکینز

رو می دید که رفیق خیالیش درست سر به زنگاه غیب می شد یاد رفیق خیالی خودش میافتاد

و بغض می کرد ومی دوید تو کوچه تا با دوستاش یه فکری به حال الفی بیچاره بکنه...

بی حرف پیش و وای وای کردن و 2ِ2 تا 4 تاکردن بیایید هممون بچه بشیم...

لطفا یه لحظه به قسطهای عقب افتاده ی بانک و خرید اول مهر فکر نکنید ...به خاطر خدا و

من...

 

پی نوشت1 : ببخشید اگه هیچی نفهمیدید...دارم خودم رو پیدا می کنم...فکر کنم لازم باشه یکمی از

ذهنیات در هم و بر هم خودم با کسی حرف بزنم...

 

پی نوشت 2 : آدم وقتي بر سر هیچی بجنگد ؛

خودش را مي بازد !

پی نوشت 3: وقتی برای " خب که چی ؟! " هایت جوابی نداشته باشی , عملا قافیه را باخته ای ... !

پس لطفا وقتی این پست رو می خونید هی نگید : خب که چی...مرسی...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:49 توسط مینا |


تو همون آدمی هستی که آدم دلش می خواد توی بغلت خودشو کوچولو کنه و اگه از همه چیز و همه کس دلخور و ناراحت بود و سردش شده بود از این همه حس گرم تو بغل تو گرم بشه...می دونم...می دونم ...نمی خواد بگی همچین هم مهربون نیستم...همه همین طورین...اصلا آدمی که همیشه سر فرم باشه قطعا یه چیزیش میشه...نه؟ ولی مهم اینه که وقتی آدم با توئه همچین حسی بهش دست میده... گرم میشه...حتی اگه هیچوقت دست نده که این اتفاقها واقعی بیفته اما حتی توی خیال دل آدم رو گرم می کنه...و چقدر خوبه که همیشه کسی باشه که توی خیال دل آدم رو گرم کنه...خب! اگه رنگ واقعیت هم گرفت که گرفت...قند مکرر...ولی می خوام بگم این که یه نفر باشه که وقتی آدم سردش شده و توی چله ی تابستون دندنهاش بهم می خوره از سرما خودشو توی بغلش کوچولو کنه و گرما ازش بگیره بزرگترین خوشبختی دنیاست...مثل همون لحظه هایی که از زیر بارون با لباسای خیس توی چله ی زمستون میای خونه و لم میدی کنار بخاری و یه فنجون چای داغ رو توی دستات می گیری...

تو مثل همون چای داغ می مونی توی چله ی زمستون...

 

من سردم است

من سردم است

و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار...ای یگانه ترین یار!

آن شراب مگر چند ساله بود... 

 

پی نوشت۱: بي خوابي زده به سرم ؛

شايد هم به دلم ...

شب ها انقدر شاملو برايم " شازده كوچولو " مي خواند تا خواب مرا ببرد ...

 

پی نوشت ۲:

آن پاكت نامه كه جا خوش مي كند روي گوشي ،

چشم هايم را مي بندم و

توي دلم خدا خدا مي كنم فلاني باشد ...

 دلخوشي بزرگی  است ...

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 17:19 توسط مینا


 

من...

 

خب! گاهی یه آدم آرمان گرا به نظر می رسم...برخلاف تصور بزرگترها که

فکر می کنند نسل من ایده الیست نیست و همه چیزش سطحی و ادا و اطواره...

بی حساب و کتاب دوست دارم...

به گذشته دلبسته ام و گذشته رو جدای از حال نمی بینم...قصه های مادر بزرگ

و حیاط با صفا و سقف بلند خونه ها توی فضای داستانها برای من هنوز بوی حسرت

می دهند... در عین حال خیال و واقعیت را از هم جدا نمی کنم...من آدم خیال پردازی

هستم...بچه هم که بودم ذهنم هی ماجرا می ساخت...برای خودم رویا می ساختم

و لذتش را می بردم.آنقدر که الان نمی توانم تشخیص بدم کدوم یک از خاطرات کودکیم

خیال بوده و کدام یک واقعیت...

با روشنفکرها می پرم اما از مهمانی های فامیلی هم فرار نمی کنم...هنوز عید دیدنی

رو دوست دارم...پست مدرن رو وقتی نمی فهمم به راحتی بدون تکان دادن سر

فکورانه با خودم می گم: چی می خواسته بگه آخه این؟؟؟؟؟!!!!!!!!

و هنوز نمی دونم هنری که با یک عده خاص ارتباط برقرار می کنه چه معنایی داره...

هنوز جسارت پرسیدن و حسرت خوردن و نادانی کردن در من هست...

رفتن به کافه و خوندن کتابهای کاهی پوسیده و خوردن کله پاچه و خیره شدن به

دود حلقه حلقه شده ی قلیون و صدای گوش نواز قل قلش...ور رفتن با کارت پستالهای

رنگ پریده و بحث کردن درباره ی سنت و لمپنیسم و مدرنیسم و فروغ خوندن و شاملو

سق زدن و بنان گوش دادن و با شهرام ناظری های های کردن...

و همراه شدن با آدمهایی که نمی شناسم به بهانه ی یافتن زبانی مشترک...

من کی ام؟!...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 19:34 توسط مینا |