دلم میخواد براش اس ام اس بزنم
زودتر بیا پیشم ...دلم ترکید...
اون هم جواب بده : جان منی!...
فقط همین...
به دم مسيحائي ات ايمان دارم !
... هرچند ؛
با نفس گرمت زنده مي كني و ...
... با سخن سردت مي ميراني !
* حيف ...
...اگر پنج شنبه ها، پنج شنبگی میکرد با ما
هیچ جمعه ی بی پدر مادری نمیتوانست مرا از جمعگیش بترساند...
پی نوشت: باز هم جمعه داره میاد...اصلاً خودم هم ترجیحم این است،که جمعهها
الکی تلخ نباشد؛یک بهانهای باشد برایش...
پی نوشت ۲:اسمت را میگذارم "نبوده"، همهجا هم جارت میزنم؛به تلافی این وقتها
که نیستی...
آدمهای بزرگ...
کسانی که خود بسیارند
نیازی به هموطن ندارند
کسانی که خود آزادند
از زندان به ستوه نمی آیند
آدمهای اندکند
که به ازدحام محتاجند
برای اثبات بودن
نیازی به هیاهو نیست
هستیم...
دکتر علی شریعتی
پی نوشت:تصاویر دختری که در 13سالگی باعث دردسر رومن پولانسکی شد
http://www.hamavaz.com/article14412.html
بودنت می شود
نقض تمام قراردادهای عالم
بیا
بیا کمی نزدیکتر بنشین...
پی نوشت: عین جیم میگه چرا کلاغ...چرا فنچ و قناری نه...
کی تاحالا یه کلاغو توی قفس دیده؟ از همین تخس بودنشون خوشم میاد...
که پخمه نیستن...که بیخودی پا نمی دن...که همیشه اخم کردن و طلبکارن...
همیشه انگار یه نقشه توی سرشون هست...دارن هی بهش فک می کنن...
خبر خوب: زویا پیرزاد برنده جایزه «کوریه انترناسیونال» شد
http://www.mardomak.ws/news/s/46000/
دارم با تهران دوست میشم...تهران و کلاغهای تخسش...
تهران رام تر به نظر می رسه...کلاغها به راحتی دم به تله ی من نمی دن...
باید بیشتر تلاش کنم...
پدربزرگم زخمهای کهنه عشق را نشانم می داد
و نصیحتم میکرد...
من به فرزندانم چه بگویم
با زخمهایی که هر روز
از روز قبل تازه تر می شوند...
پی نوشت: چون احساس کردم فقط تشکر قلبی نمی تونه کافی باشه فک کردم اینجا
هم از دوست عزیزم به خاطر کتاب جاودانی ((دایی جان ناپلئون )) تشکر کنم...
این روزها که حالم زیاد خوب نیست خواندن چندباره ی کتاب داره به دادم میرسه...
خوندنش رو به همه توصیه می کنم...
عزیزم... الان که دفترو باز کردم و یادداشتی رو که نوشته بودی خوندم
احساس خوشبختی کردم...همون چیزی که تو خواسته بودی و چه زود
اتفاق افتاد...خوشبختی به خاطر داشتن تو و یه بغض گنده ی لعنتی که
اشکم رو در آورده و چشام رو تار کرده...اه! حالم بده...لحظه ای که به خاطرش
ثانیه شماری کردم همین طور لحظه یه لحظه داره بهم نزدیک و نزدیکتر میشه...
اما دلم یه جورایی انگار داره می ترکه...تو می دونی چرا؟! وایییییییییییییییی...
مریم! مردم...
زود زود میام پیشت...دلم داره می ترکه![]()
خوشحالم که تو رو دارم و این بزرگترین خوشبخیته دنیاست...و به خاطر این
خوشبختی به احترام خدا ...خودم و تو بلند میشم و کلاه از سر برمیدارم...
پی نوشت: دارم میرم اما فرصت نشد به مامان بزرگم سر بزنم...اه...خدایا...دلم داره میترکه...
خدا کنه بزرگترین حسرت دنیا به دلم نمونه...
بين بد و بدتر بايد بدترين را انتخاب کرد
بعد نشست با ابر سياه و قلم موی بزرگ ِ دستمال سفید صلح کشيد
و اگر دل و دماغی بود ، کنار آتش رقصيد
بايد اميدوار بود جماعت مانده بين بد و بدتر ، هيچوقت نفهمند قضيه از چه قرار است...
پی نوشت...
سيگار را ـ اگر چيز دو نفره ای بود ـ ميشد در خلوتهای دو نفره از دو طرف کشيد...
فکر ميکنی تا حالا چند تا سوسمار به اون پرنده کوچيکا که ميان
لای دندونای سوسمارا رو تميز ميکنن خيانت کرده...!؟
پ.ن ۱:
خدا رو دوست دارم
به خاطر ساعت 6:30 صبح روزای ابری...
چرا هوا سرد نمی شه؟!![]()
![]()
پ.ن۲:
...بزرگترین دغدغه ی فکریم شده بوسیدن پیشانیت
طوری که بیدار نشوی...
این روزا یه جوریم...

