حوایی دیگر...
می شناسی ـ به خود گفته ام ـ
همانم که تو را سفته ام
بسی پیش از آنکه خدا را تنهایی آدمک اش بر سر رحم آورد...
بسی پیش از آنکه جان آدم را
پوک ترین استخوان تن اش همدمی شود برنده
جامه به سیب و گندم بر درنده
از راه در برنده
یا آزاد کننده به گردن کشی...
می شناسی ـ به خود گفته ام ـ
همانم که تو را ساخته ام
تو را پرداخته ام
غره سرترین و خاکسار ترین
مهری بی داعیه به راهت آورد
گرفتت
آزادت کرد
بازت داشت
بر پایت داشت
و آنگاه
گردن فراز
به پای غرور آفرینت سر گذاشت
می شناسی
می دانم
همانم...
احمد شاملو
پی نوشت:
زن: اگه گرفتارت شده باشم چی؟
مرد: حیف نیست همه ی عمر گرفتار باشی؟!
دوستت می دارم...
تنها اگر دمی
کوتاه آیم از تکرار این پیش پا افتاده ترین سخن که (( دوستت می دارم))
چون تن دیسی بی ثبات بر پایه های ماسه
به خاک در می غلتی
و پیش از آنکه لطمه ی درد در همت شکند
به سکوت
می پیوندی...
پس از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟!
تعویذ ناگزیر تداوم تو
تنها تکرار (( دوستت می دارم )) است؟!
با این همه اگر بغضم بترکد...
نه!
پر کاهی هم بر آب نخواهد رفت
می دانم...
از اینجا تا تگزاس می بوسمت
از اینجا تا الکاتراس...
اما کسی که مصاحبتش ارتشی
را مسموم می کند به من می گوید :
((وحشی!))
تا نوازشش کنم...
من که صلح را با (( سین)) می نویسم
چه دارم که بگویم!
همین بس که حافظ را دارم
و کسی را مجبور نمی کنم که دوستم بدارد...
اگر بزرگم زانو می ز نم
تا هم قد بچه ها شوم
و اگر کوچکم
سیبم را در تا قچه ی بالاتر می گذارم
تا قد بکشم...
اما من جهانی می خواهم
برزگ و شاد و باز
تا دستم را از النگوی ماه رد کنم
و دست تازه تو را بگیرم....
سرت را به شانه می گذارم
و تو هم با قلبت برای من آرامش بخواه
و بیا صلح را درست بنویسیم...
روی کف دست بابا می رفتم هوا ! همه جیغ می کشیدند , کف می زدند,
فشفشه روشن می کردند...چند سالگی بود؟! آها ! چهار سالگی یا شاید هم
سه سالگی ...
چهار شمع بیشتر روی کیک نبود یا شاید هم سه تا...کیکی که خونه بود
حیاط داشت ...حوض داشت...باغچه داشت...
به جز جشن تولد یک سالگی که اوج سالهای جنگ بود و به جز من و بابا
و مامان مهمون دیگه ای نداشت توی بقیه جشن تولدهام شمع ها رو که
فوت می کردم تازه اول عشق و حال بود: از خوردن ساندویچ سالاد الویه
گرفته تا ساندویچ کالباس برای بچه های نق نقویی که الویه دوس نداشتن
تا رولت و تنقلات جورواجور و تند وتیز هندی که همسایه های با محبت
هندی و پاکستانی برامون می آوردن و بستنی خامه ای که من همیشه
آرزو می کردم کاش آلاسکا بود و من به لبام میکشیدم و لبام نارنجی
میشد توی عکسایی که قرار بود بگیریم!
سرت گرم پفک خوردن و رولت گاز زدن و جدا کردن نخود فرنگی از توی
ساندویچ سالاد الویه دور از چشم مامان بود که یهو یه صدای بلند و
وحشتناک همه ی اون خوشی های کوچولو رو زهرمارت می کرد...
ونگ ونگ کوچولوهای وحشت زده و رنگ پریده ی بزرگترای دست و پا
گم کرده فقط یه معنی داشت: ما اومدیم...چراغها خاموش...پرده ها رو
بکشید... این جوری بود که صدام حسین اردیبهشتی بارها و بارها مهمون
ناخونده ی جشن تولدهای من بود, بدون کارت دعوتی که من اغلب با کمک
مامان خودم اسم مهمونا رو روش می نوشتم : ماندانا , ویدا , پگاه , ندا ,
انوشه, کاملیا, کاوه, فرید, نوید, شهباز ( پسرک هندی) اسما( دختر کوچولوی
پاکستانی) گیتی و صبا ( هندوهای دوست داشتنی با اون خالهای قرمز بامزه ی
روی پیشونی ) و ...
با این همه اون روزا تفریح کردن رو بلد بودیم...خنده کردن رو هم...سبک بودیم
پرواز می کردیم....خوش بودیم...طراوت اون روزا با این روزا فرق میکرد و
امروز که ۲۶ سال از اون روزا می گذره دیگه نه کسی جیغ می کشه , نه
کسی فشفشه روشن میکنه, نه من دیگه روی کف دست بابا جا میشم تا
برم روی هوا...
دیگه از کیکی که شبیه خونه بود هم خبری نیست. امروز دیگه حتی منتظر
نیستم کسی بگه: تولدت... باقیش هم پیشکش! اصلا شاید روز تولد هر
آدمی مزخرف ترین روز دنیا باشه...شاید!...
پی نوشت ۱ : به جز من که نماد اردیبهشتی های روی کره ی زمینم! آدمهای
مهم دیگه ای هم هستن که توی این ماه به دنیا اومدن. یه نگاهی به این اسمها
بندازین:
جرج کلونی, آل پاچینو , ویلیام شکسپیر, ملکه الیزابت دوم, شارلوت برونته,
آنتونی کویین , کاترین کبیر, آدولف هیتلر, فرد زینه مان, فروچیو لامبور گینی,
گری کوپر , رومن گاری, اورسن ولز, سورن کیر گه گارد.سالوادور دالی
میخاییل بولگاکف. خوان رولفو. ریچارد فاینمن.رستورانهای مک دونالد!
و البته بودا...
پی نوشت ۲ : از میان ایرانی ها هم اردیبهشتی های زیر قابل تاملند!
من و داداشم مجتبی! سیمین دانشور, قیصر امین پور ,محمد حسن
رهی معیری, خواجه عبداله انصاری, حسن بنی عامری, شاه نعمت اله
ولی , غلامحسین بنان و حسین رضا زاده. پرویز مشکاتیان
بهرام رادان! کیانوش عیاری... والبته توکای مقدس
و خیلی های دیگه که من نمی دونم...
فردریکو گارسیا لورکا شاعر و نمایشنامه نویس اسپانیایی در سال ۱۸۹۸
در گرانادای اسپانیا متولد شد.شعرها ی فردریکو گارسیا لورکا برای اهالی
ادبیات در ایران چندان غریبه نیست.فضای شعری لورکا از آن دست فضاهایی
است که خواننده ی مشرق زمین را سر ذوق می آورد.اشعاری که به
عقیده ی من سهل ممتنع است و چه چیزی بیش از این بر سر ذوق
می آورد خواننده ی سخت گیر مشرق زمین را که همه چیز را در لفافه
می خواهد و دست نیافتنی...
غزل عاشقانه ی(( بازار صبحگاهی)) اش را دو سال پیش ترجمه کردم .
البته به احتمال فراوان ترجمه های دیگری از این غزل قبلا ارائه شده است.
بازار صبحگاهی
از میان دروازه های الویرا
می خواهم عبورت را ببینم
تا نامت را بدانم
و اشک بریزم...
کدام ماه خاکستری ساعت نه
خون برگرفت از گونه ات؟
چه کسی بذر گرمایت را
از روی برف بر می چیند؟
خار کدام نهال کاکتوس
بلور ترا می تراشد؟
از میان دروازه های الویرا
می روم عبورت را ببینم
تا چشمانت را بنوشم
و اشک بریزم...
آه که چه صدایی را به مجازاتم
بلند می کنی در بازار
چه میخک دلفریبی
میان خرمن گندم!
چه دورم در کنارت!
و هنگامی که می روی
چه نزدیک!
از میان دروازه های الویرا
می خواهم عبورت را ببینم
تا نفس بکشم گامهایت را
و اشک بریزم...
سیزده نحس نیست...
اساسا با مقوله ی سیزده به در حال نمی کنم...شاید آدمی به نظر بیایم
عجیب و غریب و غیر عادی! یا شاید هم متهم شوم به بی اعتنایی به
آداب و رسوم باستانی نیاکانم. اما اصلا این گونه نیست...آدمی هستم
به شدت متعصب نسبت به آداب و رسوم باستانی سرزمینم . اما هر بار
که سنت شکنی کرده و به ۱۳ به در رفته ام رسم و رسوم من در آوردی
نوه ها و نتیجه ها و ندیده های اجداد عزیزم در این روز مرا به ستوه آورده
و ۱۳ را را تلخ کرده است. دوستی می گفت: ۱۳ نحس نیست زبان تو تلخ است...
من هم قبول دارم. هیچ گاه ۱۳ را به نحسی متهم نکرده ام اما سر در نمی آورم
که در روزی که می با یست به دل طبیعت رفت و یک انسان طبیعی شد به
ُرسم آبا و اجدادمان ُ چه لزومی دارد که حتما مرغ کباب و جوجه ی زغالی
خورد و طبیعت و سبزه و دار و درخت را با دود و دم آتشی ناشیانه به گند کشید؟!
بگذریم...کسی چه می داند...اصلا شاید حق با همان هایی باشد که روز سیزدهم
را هم دست از خوردن نمی کشند و به جای لذت بردن از طبیعت پاک با دود و
دمی که به راه می اندازند مجبورت می کنند در خانه بنشینی فارغ از همه ی
عالم و آدم کتاب بخوانی ... به هر حال من که امتحان کرده ام روز ۱۳ فروردین
کتاب خواندن عجیب می چسبد!
۱۳ امسال را هم با یک کتاب به در کردم تک و تنها و به جای گره زدن سبزه
به امید روزهای دو نفره ! بر گه های کتابم را با وودی آلن ورق زدم و اصلا
هم پشیمان نیستم...
(( دو باور غلط سالهاست که درباره ی من بین مردم رواج داره. یکی اینکه
من روشنفکرم فقط به این دلیل که عینکی هستم ...و بدتر از آن اینکه
هنرمندم چون فیلمهایم نمی فروشد...))
وودی آلن ـ تابستان ۲۰۰۲
(( مرگ در می زند)) مجمو عه داستانی ست از وودی آلن با ترجمه ی حسین
یعقوبی که چاپش بر می گردد به سال ۸۴ . با همان طنز سر خوشانه ی
وودی النی که از او در فیلمهایش سراغ داریم. به عقیده ی من حسین یعقوبی
توانسته طنز رندانه ی نهفته در کلام وودی آلن را به خوبی به فارسی منتقل
کند. (( مرگ در می زند )) مجمو عه ایست از ۱۶ داستان کوتاه.
اثاری که در این مجمو عه آمده اند به چند دسته تقسیم می شوند:
کارهایی که آلن در آن با رویکردی هجو آمیز به نقد شخصیتهای تاریخی
و افسانه ای و ایدئو لوژی ها و ژانرها پرداخته( کنت دراکولا و در نقش سقراط)
مقالات ژورنالیستی که به ریشخند مضامین عامه پسند روز با بیانی طنز و
وارونه گویی می پردازد ( بشقاب پرنده و ماورا الطبیعه) نوشته هایی ملهم
از کمدی های کلامی پوچ گرایانه برادران مارکس ( به یاد نیدلمن و دنیای دیوانه ای
که در آن زندگی می کنیم) و کارهای غیر متعارف و جدی تری چون
(( گمشده بزرگ)) که در آن به دل مشغو لی های کائناتی آلن که در کنار
عشق و مرگ از مو لفه های اصلی آثار آلن محسوب می شود پرداخته شده
است.
(( مرگ در می زند)) ادای دینی به ( مهر هفتم) شاهکار اینگمار برگمان
ـ فیلمساز محبوب سو ئدی ـ است که در آن قهرمان امروزی نمایش برخلاف
سلحشور قرون وسطایی برگمان مرگ را دور می زند...
(( اپیزود کوگل ماس)) یکی دیگر از داستانهای این مجموعه است که به
اعتقاد بسیاری از منتقدین کامل تری و پخته ترین داستان کوتاه آلن است.
خواننده داستانی را مطالعه می کند که قهرمان آن وارد داستانی دیگر
شده است و با این ترفند آلن جلوه ای دیگر از بسط رابطه بین خواننده
و متن را به نمایش می گذارد.
پی نوشت ۱ : در دنیا دو جور آدم وجود داره: آدمای خوب و آدمای بد.
آدمای خوب شبا خیلی خوب می خوابن... اما آدمای بد...می دونین
اونا می دونن که از ساعات شب استفاده های بهتری هم میشه کرد!
پی نوشت ۲: آلن استوارت کنیگز برگ فرزند مارتین کنیگزبرگ و نتی چری
در اول دسامبر ۱۹۳۵ در بروکلین نیویورک متولد شد.سه ساله بود که
کارتون سفید برفی را همراه مادرش در سینما دید و از آن پس سینما
تبدیل به خانه ی دوم او شد.خودش از این تجربه چنین یاد می کند: از همان
بچه گی تو انتخاب زنا اشتباه می کردم. وقتی رفتیم سفید برفی ببینیم
همه دلباخته ی سفید برفی شده بودن و من عاشق نامادری بد ذاتش...))
پی نوشت ۳ : در پست بعدی نمایشنامه ی مرگ در می زند را می نویسم. آنقدر
زیباست که دلم می خواهد لذت خواندنش را همه بچشند...
پی نوشت ۴ : می خواستم د رپست بعدی نمایشنامه ی مرگ در می زند را بنویسم
با اجازه از آقای حسین یعقوبی و لی به توصیه توکای مقدس این کار را نمی کنم...
تنها می توانم توصیه کنم که خودتان بخرید و بخوانید و لذت ببرید!
سین هفتم...
سین هفتم
سیب سرخی ست...
حسرتا
که مرا
نصیب از این سفره ی سنت
سروری نیست...
شرابی مرد افکن در جام هواست
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست...
سبوی سبزه پوش
در قاب پنجره ـ
آه!
چنان دورم
که گویی جز نقش بی جانی نیست...
و کلامی مهربان
در نخستین دیدار بامدادی ـ
فغان
که در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست...
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستانها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست...
احمد شاملو
کورت ونه گات در ۱۱ نوامبر در شهر ۱۹۲۲ ایندیانا پولیس در دوران بحران اقتصادی به دنیا
آمد اما در آثار خود از کودکی شاد و پر نشاط سخن می گوید!
در ماه دسامبر ۱۹۴۴ در جبهه ی جنگ اسیر نازی ها شد و در انباری زیر زمینی که محل
نگهداری لاشه های گوشت بود زندانی شد. در همان هنگام متفقین شهر درسدن
را بمباران کردند که۱۳۴۰۰۰ کشته بر جای گذاشت.
جان مایه اصلی آثار ونه گات حمایت از ارزشهای سنتی طبقه متوسط است.
به کار گیری شگردهای ذهنی و فانتزی و نوستالژیک و طنز اجتماعی نیز در واقع برای
حقانیت بخشیدن به همین امر است.
در سال ۱۹۶۹ بر اساس خاطرات و مشاهداتش در درسدن کتاب
(( سلاخ خانه ی شماره پنج )) را نوشت که هیاهوی بسیاری برانگیخت
و منتقدان درباره ی آن اظهار نظر های گوناگونی کردند. به رغم نظرات موافق و
مخالف کتاب به سرعت فروش رفت .
در سال ۱۹۷۲ فیلم موفقی هم براساس آن به کارگردانی گئورگ روی هیل و بازیگری
مایکل ساکس و والری پرین ساخته شد که نام ونه گات را بیش از پیش بر سر زبانها
انداخت. ونه گات در این کتاب ماجرا را از زاویه دید چند گانه روایت می کند که تنها
بر تجارب شخصی او در درسدن متکی نیست.
او معانی سمبلیک در درسدن را به تمام بشریت تعمیم می دهد.
....................................................................................................................................
همه اینها رو گفتم که بگم شروع کردم به خوندن کتاب سلاخ خانه ی شماره ۵ و
تا اینجای کار به نظرم از اون کتابهایی میاد که میشه یه نفس خوندش و خسته نشد...
پیشنهاد کتاب من برای تعطیلات نسبتا کسل کننده و طولانی عید نوروز خوندن
این کتابه و البته شاهکار گابریل
گارسیا مارکز یعنی (( خاطره ی دلبرکان غمگین من )) که بعد از سالها دوباره رفتم
سراغش و البته این بار بیش از سالهای دوره ی راهنمایی که طبیعتا خیلی مسائل
را متوجه نمی شدم به دلم نشست و احتمالا توی پست بعدی در موردش می نویسم...
بد نیست شما هم یه نگاهی بندازی و بیای اینجا در موردش نظر بدی...
چه بسیار نقشه های موشها و آدمها که نقش بر آب است...
پدرم ـ جان اشتاین بک ـ مردی باور نکردنی بود.او مثل همه ی آدمهای معمولی
کوچه و بازار لباس می پوشید...بیشتر وقتها شبیه ملوانها. ما هیچ وقت (( زیر سایه))
پدرمان نبودیم چون او بچه هایش را روی دوشش سوار می کرد تامستقیما با نور جهان
رو در رو شوند.
اگر بنا باشد از صفر تا ده به پدرم نمره بدهم به او ۹ میدهم. نه به این خاطر که او ضعفی
داشته باشد چون خودم در مقایسه با او آدم پست و خسیسی هستم.
می خواهید بدانید پدرم در زندگی اش چه کار کرد؟
او علیه جامعه ای که در آن رشد کرده بود برخاست.
شاید به همین خاطر بود که خودش را بیشتر روزنامه نگار می دانست تا رمان نویس .
او واقعا علاقه داشت که موضوعات حساس جامعه شناختی را زیر میکروسکوپ بگذارد
و آنها را تبدیل به داستان کند.
مردم فکر می کردند پدرم به آنها خیانت کرده است. این جدال تا سالها ادامه داشت
تااینکه پدرم در اوج تنش با جامعه کتاب ((خوشه های خشم)) را نوشت.
هر سال در مراسم کتاب سوزان کتابهای پدرم را به در بوستون به آتش می کشند.
آن آدمها از او متنفرند اما خب خانم اپرا وینفری در شوی تلویزیونی اش کتاب
((شرق بهشت)) پدر من را یکی از بهترین کتابهای قرن معرفی کرد و موجب شد این
کتاب به بالاترین رقم فروش خود در تاریخ انتشارش برسد.
پدرم اگر زنده بود و می دید کتابش دوباره جز پر فروشهای سال شده حتما شگفتزده
می شد...
توماس اشتاین بک
پی نوشت ۱: کلاس چهارم دبستان بودم که ((موشها و آدمها)) یش را خواندم. دختر بچهء
تخس ۹ ساله ای بودم که دیگر کیهان بچه ها خواندن بعد از 4سال مشترک بودن ارضایم
نمی کرد و فقط محض رد گم کنی نگاهی به آن می انداختم. در عوض دور از چشم بابا
کتابها را از کتابخانه اش کش می بردم و در تنهایی می بلعیدم!
دلم نمی خواست کسی سر از دست بردهای گاه و بیگاهم درآورد.دلم نمی خواست بابا
متوجه بشود که دخترش چه ذهن درگیری! دارد...
نمی خواستم غصه بخورد و برای اینده ام به خاطر این بی پروایی ام دلواپس شود.
گرچه بعدها فهمیدم از تمام مخفی کاریهایم خبر داشته و آمار تمام کش رفتن هایم را در
جیب دارد و در دل این بی پروایی ام را تحسین می کرده است.
با موشها و آدمها در گیر شده بودم. دلم به حال پسر خپله ی خنگ داستان ـلنی کوچیکه ـ
می سوخت.از دست جورج ( فکر می کنم اسمش همین بود معمولا اسم شخصیتهای
خاکستری داستانهای آمریکایی همین است) دلم خون بود که چرا نمی گذارد اون پسر
خپله مو شهایش را داشته باشد... چرا هر وقت کارد به استخوانش می رسید کله ی
یکی از آن زبان بسته ها را میکند و این طوری حرصش را از اینکه همراه خنگی
مثل لنی دارد خالی می کرد.
نمی فهمیدم جورجی که فکر می کرد اگر لنی واقعا پسر خاله اش بود خودش
را می کشت و اگر او نبود سر ماه با پنجاه دلاری که گیرش می آمد توی
... خانه ها شبش را روز می کرد چرا همیشه اصرار داشت به جای لنی حرف
بزند و اظهار نظر کند و آخر سر هم از پشت خنجر بزند.
لنی ...لنی بیچاره ی من! او واقعا لنی بیچاره ی من بود که دلش خوش بود به چهارتا
توله سگ مفنگی و خرگوشهای خیالی و موشهای مردنی طویله...
... جورج گفت :((آدمای مث ما خونواده ندارن. یه خورده پول گیر میارن بعد مث علف
خرس خرج می کنن. هیچ کی تو دنیا نیس که حالشونو بپرسه))
لنی با خوشحالی فریاد زد: (( اما ما اینجور نیس سیم. بگو ما چه جوریم...))
جورج یک لحظه ساکت ماند. بعد: (( اما ما اینجور نیس سیم))
ـ (( واسه این که...))
ـ(( واسه این که من تو رو دارم ...))
ـ (( و من تو رو دارم . ما دو تا با همیم و غم همدیگه رو می خوریم))....
فصل آخر کتاب موشها و آدمها ترجمه ء پرویز داریوش
جان اشتاین بک صریحا در یکی از نامه هایش می نویسد:
دلبستگی های زمینی لنی را به منظور نشان دادن دیوانگی نیاورده ام بلکه خواسته ام
خواهشهای نیرومند و غیر قابل بیان تمام بشریت را نشان دهم...
پی نوشت ۲ : عنوان داستان از یک شعر معروف رابرت پرنز ـ شاعر معروف
انگلیسی ـ گرفته شده است که می گوید:
(( چه بسیار نقشه های موشها و آدمها که نقش بر آب است))
many plans of Mice and Men gang aft aglee....
این پست ثبت کنید... با تشکر: مینا







